کتاب

کتاب بهشت زیر قدم‌هایش

از {{model.count}}

زندگی‌نامه خاطرات شهربانو سادات خانی - مادر شهیدان محمد و حسین دهلوی

تعداد
نوع
9,500
7,600 تومان
تخفیف
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
  • {{value}}
مقایسه
کمی صبر کنید...

این اثر زندگینامه و خاطرات خانم شهربانو سادات حسن خانی مادر شهیدان محمد و حسین دهلوی می باشد.از جمله مشخصات این مادر گرامی، ارتباط او با فرزندان شهیدش می باشد، مخصوصا محمد که هنوز مفقودالاثر است.

بازگشت وجه

بازگشت وجه

بازگشت وجه تا هفت روز
تضمین اصالت کالا

تضمین اصالت کالا

همراه با گارانتی معتبر
قیمت منصفانه

قیمت منصفانه

تا سقف 50% تخفیف
ارسال رایگان

ارسال رایگان

برای خرید بالای 150 هزار تومان

بار زندگی ما سنگین‌تر شد. با آمدن این بچه کار مادرم بیشتر شد، اما می‌گفت: به خاطر خدا تحمل می‌کنیم، این بچه کسی را ندارد. خدا خودش کمک می‌کند.
البته همه اهالی خانه ما به نوعی گرفتار بودند. مشکلات هر کس به نوعی بود. اما همه شاکر خدا بودند.
یادم هست در بدترین شرایط، همه اهل خانه به نماز خودشان مراقبت می‌کردند.
توی سرمای زمستان که همه جا را برف گرفته و یخ زده بود، به سختی وضو می‌گرفتیم و نمازمان ترک نمی‌شد.
خیلی‌ها مثل ما بودند. با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کردند، اما خدا را شکر می‌کردند. نمازشان هیچوقت ترک نمی‌شد.
یک روز مادرم گفت: اتاق رو تمیز کن مهمان داریم.
گفتم: ما که کسی رو نداریم، کی می‌خواد به ما سر بزنه؟
گفت: فامیل‌های اون خانم که فوت کرده اومدن اینجا، می‌خوان بیان به این بچه سر بزنن.
چند دقیقه بعد سه تا خانم وارد اتاق ما شدند. سلام و احوالپرسی و تشکر و ...
معلوم بود خانم‌های باشخصیتی هستند. هم باحجاب بودند، هم وضع مالی خوبی داشتند.
فاطمه خانم که بزرگ آن‌ها بود، همین‌طور به من خیره شد!
بعد آمد دست من را گرفت و گفت: عزیزم چند سالته، گفتم: سیزده چهارده سالمه.
کلی قربون صدقه من رفت و باهام حرف زد. وقتی هم که فهمید ما سادات هستیم بیشتر از قبل ما را تحویل گرفت!
به مادرم گفت: ما می‌خوایم بیایم خواستگاری. این دخترت رو برای پسرم می‌خوام!
بعد رو کرد به یکی از خانم‌هایی که همراهش بودند و با اشاره گفت: انگشترت رو بده.
او هم سریع انگشتر را درآورد و فاطمه خانم انگشتر را دست من کرد!
بعد هم با مادرم صحبت کرد و قرار خواستگاری و آوردن داماد و ... را گذاشت!
من هنوز نمی‌دانستم چه خبر شده؟! این‌ها آمده بودند به مادرم سر بزنند!؟ یک‌دفعه چی شد انگشتر تو دست من کردند!
وقتی که رفتند مادرم کلی با من صحبت کرد.
گفت: این خانوده رو می‌شناسم. این‌ها آدم‌های خوبی هستند. سر به راه و خدا شناس‌اند. اهل لقمه حلال هستند.
پسرشان هم معمار است. آدم خوب و درستی است. تو هم باید یه روزی ازدواج کنی. نمی‌تونی تا آخر پیش من بمونی.

نویسنده
جمعی از نویسندگان
ناشر
انتشارات ابراهیم هادی
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
تعداد صفحات
123
وزن
189 گرم

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...