کتاب

کتاب فانوس کمین

از {{model.count}}

خاطرات اسیر آزاده رسول کریم آبادی

تعداد
نوع
20,000
18,000 تومان
تخفیف
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
  • {{value}}
مقایسه
کمی صبر کنید...

تنها کسانی میتوانند، شگفت ترین و عظیم ترین حادثه ها را رقم بزنند که والاترین آرمانها را داشته و روشن ترین ایمان و معرفت را در قلب و جان خویش اندوخته باشند. فانوس کمین، خاطرات رسولِ گردان یا رسول، «رسول کریم آبادی» از حماسه و دلاوری رزمندگان گردان خط شکن یارسول الله با اقیانوسی عمیق از اعتقاد و ایمان و اخلاص، گذشت و فداکاری، در چهارده فصل روایت میکند، که در مبارزه با دشمن تا پای جان بر عقیده و آرمان الهی و ولایی خویش، برآمده از تفکر ناب امام خمینی ایستادگی کردند. هر فصل این کتاب، خود وادی به وادی عرصه ی ظهور و بروز، حقیقت وجودی انسان الهی شده را در کشاکش بلا و مشقت ها و سختی ها معنا می کند.

بازگشت وجه

بازگشت وجه

بازگشت وجه تا هفت روز
تضمین اصالت کالا

تضمین اصالت کالا

همراه با گارانتی معتبر
قیمت منصفانه

قیمت منصفانه

تا سقف 50% تخفیف
ارسال رایگان

ارسال رایگان

برای خرید بالای 150 هزار تومان

در یک خرداد گرم، خبري بزرگ غافل‌گيرمان کرد؛ خبری بسيار گدازنده که همة روزمرّگي‌هاي اسارت را در خود محو کرد. خبری که همة اردوگاه‌ها را به‌هم ريخت. خبر آوردند که امام بيمار است. مردم ايران پشت در جماران هجوم آورده‌اند.
همة کوچه‌ها و خيابان‌هاي تهران، همة ملت ايران دست به دعا برداشته‌اند براي حضرت امام. عراقي‌ها اين خبر را توی اردوگاه پخش کرده بودند که روحیة بچه‌ها را خراب کنند.
نماز، دعا و نيايش ممنوع بود. شب‌ها به بهانه خواب مي‌رفتيم زير پتو و براي سلامتي امام دعا مي‌کرديم. گريه بود و دعاي توسل و اشک.
خبر بيماري امام، دل‌ها را شورانده بود. تمام اردوگاه را ماتم گرفته بود. روز‌هاي اول که اين شايعه توي اردوگاه پخش شد، گمان می‌کرديم برای تضعيف روحية اسیران است.
حضرت امام براي ما يک سمبل بسيار مقدس بود.
عظمت داشت. آن‌قدر که به‌ياد امام بوديم، به فکر پدر و مادر خودمان نبوديم.
آن‌قدر که براي امام دعا مي‌کرديم، براي خانواده، براي آزادي و رها شدن از بند اسارت دعا نمي‌کرديم.
عراقي‌ها اين را خوب درک کرده بودند؛ براي همين هر‌وقت می‌خواستند حال يک اسير بسيجي را بگيرند، به حضرت امام توهین می‌کردند.
به امام که توهين مي‌شد، قلب‌مان می‌شکست و روح و روان ما را، رنجی بزرگ‌تر از اسارت آزار می‌داد.
بارها پشت پنجره مي‌ايستادند و داد مي‌زدند: «امام مات». يا مي‌گفتند امام حالش خيلي بد است.
اما اين بار فرق داشت.
دل‌ها نگران و هراسان بود. انگار همه منتظر شنیدن خبر بزرگی بودند.
صبح روز چهاردهم خرداد، توی حیاط هواخوری، دل‌ها نگران و پر از تشويش بود. خدايا! حال امام چه خواهد شد؟ سرنوشت ايران به کجا خواهد کشيد؟ اگر امام نباشد، چه کسي لياقت رهبري را دارد؟
پرسش‌ها بي‌پاسخ بودند. با دل‌هاي پر از تشويش و نگران، دوباره به آسايشگاه رفتيم. نماز و نهار که در کار نبود. همه به‌خاطر سلامتي امام‌، روزه داشتيم. فضاي اردوگاه آکنده از التماس و نياز به درگاه خدا بود.
ساعت پنج بعدازظهر، در حياط هواخوري، انگار تمام اردوگاه به ماتم نشسته بود. عراقي‌ها راه‌به‌راه مي‌گفتند: امام‌تان رفت؛ امام فوت.
بعد از افطار هر کدام کنجی کز کرديم و رفتيم تا کوچه پس‌کوچه‌هاي خيال. از مرز ايران گذشتيم. اهواز و انديمشک و تهران، پس‌کوچه‌هاي جماران، خانه‌به‌خانه و ذره‌به‌ذره، روح و روان ما ذکر و دعا شده بود

نویسنده
غلامعلی سنائی
ناشر
شهیدکاظمی
تعداد صفحات
168
وزن
244 گرم
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...