«با بسته شدن زیپ ساک مهپاره از جا بلند شد و بدون آنکه بخواهد از خود ضعف نشان بدهد دستش را خیس کرد تا به رسم قدیمی پشت جواد بزند. جواد یکی از همان لباسهای دستباف مادر را به تن داشت و همین کافی بود تا احساسات مادرانه کار دست مهپاره بدهد. پشت سر او راه افتاد و هنوز طول حیاط را طی نکرده بود که بیطاقت شد، چنگی به ساک که در دست جواد بود انداخت و سکوت را شکست.
-جواد جان راست راستی میخوای بری؟
- مگه شوخی دارم مامان؟!
با لبخند جواد دل آشوبیاش بیشتر شد.
- دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه نرو
لبخند روی لبهای جواد جایش را به ناخشنودی داد.
- تو بگی نرو نمیرم مادرمی هر کاری بگی همون کار رو میکنم ولی این طوری نگو. به بقیه خانومهایی که بچههاشون تو جبهه یا عازم منطقه هستن هم نگو این حرفها رو زدی
با این حال مادر ساک را رها نکرد. با چنان قدرتی بندهای دستی آن را به سمت خود میکشید که جواد تسلیم شد و آن را زمین گذاشت.
-نمیذاری برم؟ خب نمیرم فقط اگه رسیدن به شهرها و هزار تا بلا سر زن و بچه مردم آوردن دیگه گردن خودت. من این دنیا نمیتونم هیچ اعتراضی به تو بکنم ولی مامان جون هر کس یه عمری داره و اگه پیمونهش سر بیاد هر کجا، باشه میره اگه من هم موندم و عمرم تو همین شهر با یه تصادف یا بیماری سر اومد اون دنیا جلوت رو میگیرم و به حضرت زهرا شکایت میکنم...»